دبستان کودکی

دیروز بعد از چند وقت برای کاری از خونه رفتم بیرون. به سرم زده بود و می‌خواستم فکر کنم، برای همینم از حدود 4 ساعتی که برای کارم بیرون بودم در حدود دو ساعت و نیم رو پیاده راه رفتم. به خیلی چیزای زندگیم و از جمله مشکلاتش فکر کردم و طبق معمول هم به هیچ جایی نرسیدم. مسیر برگشتم به صورت کاملا شانسی طوری شد که از جلوی دبستانی که توش درس و مدرسه رو شروع کردم گذشت. هر چند که ساختمان مدرسه تبدیل به خرابه شده بود، ولی بعد از سالها وقتی اونجا رو دیدم دلم خیلی برای اون دوران و خاطراتش  (که من بهشون میگم یادواره! و حدودا 20 سالی ازش میگذره) قیلی‌ویلی رفت.
اما نکته جالب این بود که فقط چند تا خاطره از اون سال‌ها پررنگ تو ذهنم بود.خوب منم تصمیم گرفتم که اونا رو به نوعی اعتراف کنم. حالا هم شما بفرما تو، دم در بده:

یادواره اول- کلاس اول خانم خوشابه، کلاس دوم خانم خانلر، کلاس سوم خانم روحی، کلاس چهارم خانم صادقی و کلاس پنجم خانم یاوری. خانم خوشابه تپلی و مهربون بود و لقبش نوشابه، خانم خانلر منو یاد دودر کردن و یادواره 3 میندازه، از خانم روحی همه حساب می‌بردن و اولش ازش خوشم نمیومد ولی وقتی برای یک مشق ناقابل که یادم رفته بود از کجای کتاب باید بنویسم رفتم دم خونشون و بدون حجاب و مهربون دیدمش کلی ازش خوشم اومد، خانم صادقی رو با لهجه شمالیش یادمه و اینکه هی به من می‌گفت ریز ننویس و من فرداش ریزتر می‌نوشتم، خانم یاوری هم منو یاد چوب بزرگش که باهاش کسی رو نزد و همچنین پرگار گذاشتن من زیر بغل‌دستیم سر یکی از کلاساش میندازه (چه خونی میومد از امینی بیچاره).
برام عجیبه که بعد این همه سال هنوزم اسم همشون رو کامل حفظم، در حالیکه از دوران راهنمایی اسم هیچ کدام از معلم‌ها رو یادم نیست. از دوره دبیرستان هم به جز یکی، اسم بقیه اگر به خاطرم بیاد به خاطر لقبی هستش که بهش داده بودیم مثل آقای سطوتی معلم زیست‌شناسی که یک جوان تپل ریشو با لهجه مشهدی بود و ما به خاطر چیزهایی که از تولید مثل سر کلاس می‌گفت بهش می‌گفتیم آقای شهوتی.

یادواره دوم- دومین خاطره شیرینم مربوط به خانم ناظم سال دومه. کسی که بعضی وقتا جلو می‌افتاد و بچه‌ها دنبالش هوهوچی‌چی راه مینداختن. جالب بود که تو اون حیاط کوچیک از بین 150 دانش‌آموز شیطون حدود صدتاشون دنبالش راه می‌افتادند و با کلی کیف و لذت هوهوچی‌چی بازی می‌کردند. برای خودم هم هر وقت یادش می‌افتم هنوز خیلی شیرینه. ولی نکته‌اش این بود که به جای چوب و ترکه و خط‌کش با این کار خیلی راحت بچه‌ها رو سر زنگ‌های تفریح کنترل می‌کرد و همه بچه‌ها هم راضی بودن. به نظرتون این روش خانوم ناظم با نظام حکومت‌داری حال حاضر ما ارتباطی میتونه داشته باشه؟

یادواره سوم- باید اعتراف کنم که تو سال اول و دوم سر کلاس شلوارمو چند بار خیس ‌کردم (البته به تعدادی کمتر از انگشتان دو دست). دلیلش هم این بود که به شدت خجالتی و کم اعتماد به نفس بودم (الانم هستم) و هر چی مادرم و معلم‌ها می‌گفتند پسرم اجازه بگیر و راحت برو دستشویی باز هم تا زنگ بخوره خودمو با هزار بدبختی نگه می‌داشتم و البته که چند باری هم نشد دیگه. حتی یک بار خانم خانلر که زبونش از این چیز من مو درآورده بود منو مستثنی کرد و بهم گفت پسرم هر وقت دستشویی داشتی اجازه نمی‌خواد، پاشو و همینجوری برو (گمشو!). ولی من همچنان بر حفظ سنگر خود پافشاری می‌کردم. یادم نمیره من اون سال ته کلاس می‌نشستم، یک بار بچه‌ها فهمیده بودن شلوارمو خیس کردم و همه هی میرفتند زیر میز و از زاویه زیر میز منو به صورت پرسپکتیو نگاه می‌کردند! یا یک بار زنگ آخر که خورد برای اینکه کسی خرابکاریم رو  نفهمه یک نفس تا خونه دویدم، فکر کنم 100 متر رو زیر 9 ثانیه می‌رفتم!

یادواره چهارم- یه نکته جالب در مورد من اینه که من در دوره دبستان هیچ‌وقت معدلم بیست نشد درحالیکه همیشه جزو شاگرد زرنگ‌ها بودم. یادمه این عادت بد دودر کردن از همون زمان در من بود، طوری‌که مثلا نصف سال دوم رو به هر بهانه‌ای که می‌شد سر کلاس نرفتم و الانم که ارشد می‌خونم همینجوری هستم. بهانه‌هایی مثل مریضی، حالت تهوع، سرما و یخبندان، دندانپزشکی و … این یخبندانش خیلی جالب بود چون هر وقت که برف میومد کوچه‌های مدرسه ما که باریک و سربالایی بود یخ می‌زد و من به بهانه اینکه نمی‌تونم برم دودر می‌کردم. یادمه حتی یک بار مامانم دیگه عزمش رو جزم کرد و ساعت 9 صبح منو به زور برداشت که ببره مدرسه، ولی خوب اون روز خدا کمک کرد و من و مامانم دوتایی مثل این فیلم‌های باستر کیتون هی میرفتیم بالا و بعد سر می‌خوردیم پایین. آخرش دیگه مامانم بیخیال شد!

یادواره پنجم- این یادواره خیلی دلخراشه. من صبحی بودم و داداشم بعد از ظهری (معلمشون همون خانم روحی بود). اطراف مدرسه داشتند اتوبان می‌ساختند و خیلی کامیون رد می‌شد. من تعطیل شده بودم و برادرم رسیده بود مدرسه. یه لحظه صدای ترمز کامیون اومد و بعدش… همکلاسی و دوست برادرم درست جلوی چشماش رفت زیر چرخ کامیون. هیچ وقت یادم نمیره اون پارچه سفیدی که روش کشیده بودن ولی از زیرش معلوم بود که سرش یک طرفه و بدنش لای چرخ‌های کامیون. یاد گریه‌ها و لگدهای آقای ناظم به راننده کامیون میفتم که خفتش کرده بود و می‌بردش تو دفتر…

یادواره ششم- خوب مهمترین چیزی که از اون دوران یادمه بیخیالی و شاد بودن واقعی هستش. این که سر کلاس درس گوش نمی‌کردم ولی همه‌اش سر امتحان یادم بود، این که همه چی رو یکباره حفظ می‌شدم (اما حالا چی؟)، اینکه از همون موقع مشقم رو از ساعت شش تا هفت صبح که باید می‌رفتم مدرسه با همیاری مادر و خواهرام می‌نوشتم و بقیه ‌روز رو بازی می‌کردم، اینکه گیر این دنیا و مشکلاتش نبودم، اینکه با اینکه زیاد کتک می‌خوردم ولی بعد چند ساعت هیچیش یادم نمیموند ولی حالا درد یه حرف یا کنایه تا مدت‌ها تو دلم میمونه
واقعا یادش به خیر…

یادواره هفتم-
این دیگه جای یادواره شماست، اگه میخواین کاملش کنید.

Advertisements
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s