به نرخ روز چنده

پیش‌نویس: راستش حیفم اومد فقط لینک این خاطره رو اینجا بیارم

این خاطره خودم از جنگ رو براتون می‌نویسم تا فکر نکنید هر کسی که گفت من توی جبهه بودم، واقعا رزمنده بوده. اینو بدونین که چه بخوایین و چه نخوایین خیلی از حماسه‌هایی که بهش می‌بالیم، اصلا خلق نشد و خیلی از حماسه‌ها خلق شد که باید بهش می‌بالیدیم، ولی همراه با آفرینندگانشون دفن شدند.

سال 64 بود و ما در قسمتی از بلندی‌های سومار مستقر بودیم. من سرباز سپاه بودم و دوره خدمتم رو می‌گذروندم، ولی نیروهای داوطلب بسیجی هم بودند که دوش به دوش ما می‌جنگیدند. یکی از این داوطلب‌ها (که در گردان ما ولی از یه گروهان دیگه بود) فکر کنم مثل خیلیای دیگه فقط برای این اومده بود جبهه که بعد بتونه از سابقه جبهه‌اش یه جایی استفاده کنه، چون تو گردان ما دوسه نفر مسوول تبلیغات هم بودن که گاهگاهی گزارش هم تهیه میکردن و این رفیقمون همیشه با اینا دمخور بود. این منطقه در اون موقع سال آرام بود و قرار نبود اونجا عملیاتی انجام بشه، ولی گاه‌گداری کمابیش آتیش‌بازی می‌شد. توی گروهان ما یه داوطلب بنده خدای دیگه‌ای به نام محسن هم بود که از حجب و حیا و مظلومیت و پشتکار و ایثارگری زبانزد و یکی از بهترین‌ها بود. اون‌روز طبق معمول ناهار رو خورده بودیم و بچه ها پخش و پلا شده بودن. یادم رفت بگم که ما برای 2 گروهان فقط یک دستشویی صحرایی با بدنه چوبی سرهم بندی شده داشتیم که باید به حدود 30 نفر سرویس می‌داد. خوب بعد از غذا معمولا برای دستشویی صف تشکیل می‌شد و این داش محسن ما هم بخاطر روحیه ایثارگری که داشت همیشه نفر آخر بود که میرفت دستشویی. یادمه اون‌روز بعد از ناهار من توی سنگر خودمون بودم و داشتم چایی رو آماده می‌کردم و دیدم که محسن رفت توی دستشویی و این یارو بسیجیه داره آفتابه به دست از دستشویی برمی‌گرده طرف سنگر خودشون. یه دفعه صدای سوت خمپاره رو شنیدم. من حس شنواییم خیلی خوب بود و به واسطه تجربه‌ای هم که توی این پنج شش ماه پیدا کرده بودم توی ردگیری خمپاره قبل از انفجار خدا بودم. خلاصه تا صدا رو شنیدم فریاد کشیدم صد و بیست، صد و بیست و همون‌جا پریدم پشت یه تخته سنگ بزرگ. چشمتون روز بد نبینه که تو یه لحظه منطقه چنان شخم زده شد که تا اون‌موقع سابقه نداشت و من هنوزم دلیلش رو نمی‌دونم که چرا اون‌روز این‌طوری مارو توی دودقیقه کوبیدن. بعد که گرد و خاک فروکش کرد من آروم از پشت تخته سنگ بلند شدم و دیدم که ناله این رفیق بسیجیمون بلند شده، داره شهادتین می‌خونه و بچه‌ها دورش جمع شده‌اند. چون در موقع انفجار فقط اون بود که درست و حسابی سنگر نگرفته بود، احتمال می‌دادم که آش و لاش شده باشه. خلاصه من هم که هنوز گیج بودم رفتم نزدیک‌تر ببینم چی شده. دیدم دوتا ترکش کوچک خورده توی ساعد دست چپ، زیر بازوش و خونریزی داره و بقیه بدن خوشبختانه سالمه. اون‌وقت آنچنان کولی‌بازی راه انداخته بود که من و بقیه فکر کرده بودیم لت و پار شده. در همین اثنا یهو یادم افتاد که ای دل غافل محسنه کجاست که چشمم افتاد به دستشویی صحرایی با سوراخ‌های جدید از ترکش خمپاره ها. من و یکی دیگه از بچه‌ها مثل اینکه با هم متوجه شده باشیم، از اونجا تا دستشویی رو تقریبا پرواز کردیم و من خدا خدا می‌کردم که محسن توی دستشویی نباشه. در  رو باز کردیم و دیدیم داش محسن روی دو زانو نشسته و سرش به حال سجده روی زمینه و با دوتا دستش زیر شکمش رو گرفته و از لای انگشتاش داره خون می‌ریزه بیرون. من زیر شونه‌اش رو گرفتم و سریع کشیدمش بیرون و خوابوندمش روی زمین. رفیقم هم سریع شلوار محسن رو درآورد تا ببینه کجاش زخمی شده. روی شکم چیزی نبود، ولی وقتی رفتم پایین‌تر دیدم سه تا ترکش خورده به ناحیه مثانه که دوتاش خیلی ریز بود و چیزی نبود، ولی لامصب سومی قد یه فندق سوراخ کرده بود. فکر کنم زده بود به اون سرخ‌رگی که میگن میره توی کشاله ران. همین الان که دارم اینا رو می‌نویسم دوباره یاد اون‌موقع افتادم و احساساتی شدم. فقط اینو بگم که با هر ضربان قلب این رفیقمون، خون دقیقا عین آبی که از پمپ می‌زنه بیرون داشت فوران میکرد و رنگ محسن هم عین گچ سفید شده بود و هیچی نمی‌گفت. ما هر سه‌تامون فهمیده بودیم کار تمومه. در اون لحظه من تنها کاری که کردم (که فکر کنم خیلی هم اشتباه بود) این بود که زل زدم به اون یه جفت چشم معصوم. مثل احمق‌ها ازش پرسیدم: محسن جان درد داری؟ میخوای چی‌کار کنم من الان؟ دیدم داره فقط نگاه میکنه. در اوج تسلیم و مظلومیت فقط گفت: هیچی. یه لبخند معنی داری زد و یه دقیقه بعد رفت…

همینجور که از لای پرده اشک برگشتم ببینم اون بسیجی زخمیه چی شده، دیدم بچه‌ها خوابوندنش روی برانکارد و دارن می‌برندش و اون هم هی داره فریاد میزنه: اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله، من این جان ناقابل رو فدای امام کردم، خدایا از من قبول کن…

و البته دوستان تبلیغات در حال تهیه عکس و فیلم از اون لحظه حماسی بودند!!!

پ.ن.1: نمی‌دونم چرا با خوندن این خاطره یاد سردار قاسمی که این روزها معروف شده می‌افتم!

پ.ن.2: اگر دوستان ولایت‌مدار به وبلاگ صاحب این مطلب سر بزنند، یقینا از مزدور آمریکا و انگلیس چیز کمتر و بهتری نثارش نمی‌کنند؛ ولی می‌بینید که همین فرد برای آزادی کشورش یعنی ایران جنگیده!

Advertisements
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s