نوسوزنامه

خال و زیگیل و سالک – – – – – – – – – – عید همگی مبارک

یا

من یک علاقه‌مند پر و پا قرص فیتیله هستم و این مطلب کاملا جدی است

اول از همه سال قیمت مضاعف و فشار مضاعف رو به شما تبریک می‌گم. دو سالی هست که بنده مزدوجم، ولی هنوز نتونستم به علت مشکلات اقتصادی (که تمامش از جانب بنده هست و بانو تحمل می‌کنه)، سال تحویل رو با خانومی خودمون در زیر یک سقف خودمون باشم! پس هنوز سرخونه می‌باشم. ازتون عاجزانه التماس دارم که دعا کنید در سال نود، بتونیم نود رو در کلبه عشق خودمون ببینیم (نظر: به کلبه عشق منم سر بزن، یا حق!). دیگه بعد از گذشت دو سال وقتی به چشمان اعضای خانواده همسر نگاه می‌کنیم، جملات پُر مهری چون «بیا زودتر دست این زنتو بگیر و برو سر خونه زندگیت، وگرنه دُم هر دوتونو با دستمال کاغذی می‌گیرم و میندازمتون بیرون» را می‌شنویم؛ و یا اینکه به صورت مداوم زیرشلواری چینی خریداری شده از مکه برای اینجانب (یکی از اجزای واجب جهیزیه در اصفهان!) را نشانمان می‌دهند و می‌گویند جهیزیه دختر ما کامله، هم‌اکنون نیازمند سر کار رفتن و خانه گرفتن س.ب.ز شما هستیم!  بعله! خلاصه که…

مخاطب- میون کلامتون شکر، میشه خفه شید و برید سر اصل مطلب؟

خواهش میکنم… بگذریم.

شما عید رو چگونه‌اید؟

دو روز اول عید که به خاطر فیلم درخشان آقای کارگردان موتورسوار معاصر، از تلویزیون ما فقط بوی باقالی و صدای آقاسی میومد، شما چطور؟ اما معمولا هر سال دم عید، هم آمار دید و بازدید مردم بالا میره و هم آمار سفر. هر دو این موارد هم باعث میشه که یه خورده مردم رو بیشتر ببینیم و به یه سری ریزه‌کاری‌ها تو فرهنگ خودمون بیشتر دقت کنیم. چیزهایی که باعث میشه من به جای نوروزنامه بشینم نوسوزنامه بنویسم. خوب حالا که تعطیلات عید تمام شده، من برای خودم یه سفره هفت‌چین! از مشاهداتم در نوروز تدارک دیدم (که یه کم بیشتر بود، ولی سانسور شد).

شما هم بفرما سر سفره که جا هست:

چین اول – نکن یعنی حتما بکن!

الان رو نمی‌دونم اما تا چند سال پیش اگر شما در پارک‌های تهران وارد چمن‌ها می‌شدید، در عرض سیم ثانیه مردانی ‌س.ب.ز با سوت دنبالتون می‌کردند (البته الان که برعکس شده و در خیابان‌ها دنبال مردم س.ب.ز می‌کنند!). اما این موضوع در اصفهان کاملا برعکس هست، یعنی اگر تو پارک رو چمن ننشینی و مثل آدم بری روی صندلی بشینی، همه یه جوری نگاهت می‌کنند. یکی از عادت‌های اصفهانی‌های اصل هم اینه که اگر بریون بخرند، حتما می‌روند لب آب و تو چمن غذا رو میل می‌کنند (تا پول جا به رستوران ندهند!)؛ البته توریستی بودن و مناظر زیبای اصفهان هم تو این موضوع مؤثره. علاوه بر عکس‌های بالا که در اصفهان طبیعی هست و در تهران غیرطبیعی، چیزهای دیگه هم بود که دیدم (و مطمئنا در جاهای دیگه ایران بدتر از اینا وجود داره). مثل این موضوع که توی کلیسای وانک، روی تمام در و دیوارها نوشته بود عکاسی ممنوع و انتظامات اونجا هم داد می‌زدند: «لطفا عکس نگیرید»، ولی خوب ما ایرانیا! (قابل توجه م ن ا) همچنان به کار عکاسی مشغول بودیم. مورد بعدی این بود که دم زاینده‌رود قایق کرایه می‌دهند. تابلویی هم نزدیک اون قسمت وجود داره که روش نوشته لطفا دور بزنید. با یه کم توجه، دیدم تقریبا 89 درصد مردم (احتمالا به نیت سال 89) حداقل سی متر از اون تابلو دورتر می‌رفتند و فقط با زور سوت و بلندگو و قایق نجات به محوطه مجاز قایق‌سواری برمی‌گشتند!

چین دوم – برچسب نزنید!

البته در این موضوع که تا شخصی رو ببینیم، روش برچسب می‌زنیم و فوری فرتی درباره‌اش قضاوت می‌کنیم بحثی نیست. ولی چیزی که می‌خوام الان بگم درباره این میوه‌های مارک‌داری هست که دو سه ساله باب شده. بنده که اگر مبتکر این امر را شناسایی کنم، شخصا به بازدید نوروزی از خواهر و مادر آنجانب خواهم شتافت! یادم میاد پارسال یه برنامه‌ای بود به نام ماجراهای قلزم مقرنس که تو عید از شبکه اول ساعت 12 شب پخش می‌شد و یه قسمتش هم درباره همین موضوع بود. آخه برادر من و بیشتر خواهر من، ما میایم مارک میوه‌های شما رو ببینیم یا خودتو؟ تازه چرا درباره هر کدام از این نشان‌ها هم تمام اطلاعات محرمانه و غیرمحرمانه رو به ما میدی؟ این هم پز دادن داره؟ من که شخصا بعد از مشاهده این موضوع رفتم و تک‌تک میوه‌هامون رو بررسی کردم تا خدای نکرده مارکی نداشته باشه! جدیدترین چیزی هم که امسال یه جا دیدم «لواشک پذیرایی» بود که لواشک رو مثل شکلات بسته‌بندی کرده بودند و جلو ما می‌گرفتند.

واقعا به کجا چنین شتابان؟

چین سوم – ما خیلی با فرهنگیم!

مردم تو صف حدودا 60 متری ایستاده بودند و هول می‌زدند تا پول بدهند، بروند تو. اما بعد که وارد می‌شدند، به جای دیدن اونجا شروع می‌کردند از خودشون عکس گرفتن. تازه من دقت کردم میزان بازدید از دستشویی‌ها بیشتر از خود اونجا بود، طوری که فقط ده نفر از خود من آدرس این مکان دیدنی و ریدنی را گرفتند، به هر حال حتما اونجا هم از اجدادمون یادگارهای بسیاری وجود داره که اینقدر تقاضا برای دیدنش بالاست! به هر حال عکس بالا، سقف بسیار زیبای کلیسای وانک رو نشون میده که اسمش روز رستاخیز هست. خود من که به جای دیدن این بنای زیبا بیشتر دنبال خانومی می‌دویدم، چون که با دیدن این منظره از خود بیخود شده بود و هی بی‌اختیار اینور و اونور قیقاج می‌رفت. اما فکر می‌کنید مردم به جای دیدن این نوع معماری و مقایسه اون مثلا با معماری اسلامی چی می‌گفتند؟ من دو نمونه رو میگم، قضاوت با شما.

مکالمه دو پسر با هم، پسر اولی: «اینجا دارند روغن زیتون می‌ریزند که برنزه کنند!»

و اون یکی پسر: «این رستاخیز هم همچین جای بدی نیستا، مخصوصا طبقه پایینش!»

و مکالمه یک پسر با مادر: «مامان، اینا رو که دیدی منقلب نشدی؟»

قسمت جالب ماجرا رو توی یک موزه دیدم. یک خانواده ایرانی یعنی آقایی با تیپ کاملا آلمانی با خانومی با تیپ کاملا بوتانی با یک بچه با تیپ کاملا افغانی با یک دوربین عکاسی حداقل 400‌هزار تومانی دور موزه می‌گشتند و در حالی که از بلندگو مدام اعلام می‌شد لطفا برای حفظ آثار در برابر تخریب عکس نگیرید، با خونسردی تمام از هر چیزی! که دوست داشتند عکس می‌گرفتند. همونجا بود که من به یه نکته مهم دیگه تو زندگیم ایمان آوردم: «پول هیچ‌وقت فرهنگ نمیاره!»

چین چهارم – جمع اضداد!

فردی با مشخصات زیر را تصور کنید: در دید و بازدیدهای نوروزی فقط به پسته آجیل عنایت دارد، عاشق بی چون و چرای فیلم هندی است، تمام مسابقات فوتبال را به صورت کامل دنبال می‌کند، کمی وسواس در پاکیزگی دارد… حدس می‌زنید این فرد چه کاره است؟ بله، درست حدس زدید! ایشون استاد یک دانشگاه معروف و دارای دکترای روانشناسی است.

چیه؟ شما هم اگر یه کم به خودت فکر کنی، مجموعه‌ای از تناقض هستی دیگه!

چین پنجم – view رو ببین!

اولا من نمی‌دونم که این جمله بالا رو کی اختراع کرد، چون معنیش میشه ببین رو ببین! دوما به عکس بالا نگاه کنید، یک چیزایی توش نامربوط نیست؟ نمی‌دونم چرا ما عادت داریم که تمام چیزهای دیدنیمون رو یه جورایی بدمنظره کنیم، اون هم با بدترین وسایل و بی‌سلیقه‌ترین شکل ممکن. توی عید از این مناظر زیاد دیدم، شما هم اگر یه خورده فکر کنید از این نمونه‌ها زیاد دیدید. فعلا به همین یه عکس قناعت می‌کنم، چون بعدا یه پست کامل از این جور چیزها با عکس می‌خوام بگذارم. اینجا فقط یه نمونه کوچیک میگم: حدس می‌زنید توی خیابون فردوسی تهران و جلوی ساختمان قدیمی و بسیار زیبای یکی از بانک‌ها چه چیزی خودنمایی می‌کنه؟ بله، باز هم درست حدس زدید! جواب یک ایستگاه اتوبوس هست، نه بیست متر اینورتر و نه بیست متر اونورتر.

چین ششم –  مادر جان، من بزرگ شدم!

فهرست زیر را در نظر بگیرید: آجیل در کارتون بخاری در خرپشته پشت‌بوم، شیرینی‌ها در زیر مبل اتاق برادر کوچیکه، شکلات‌ها در فریزر داخل زیرزمین پشت چند بسته سبزی کوکو،…

آخه مادر گرامی، درسته که من در کودکی تمام سولاخ سنبه‌های خونه رو بازرسی می‌کردم و شما مجبور بودی تفکر خلاق به کار ببری و همه چیز رو از دست من قایم کنی. ولی این دلیل نمیشه الان هم که بلند میشید و بدون من میرید مسافرت، باز هم همه چیزها رو قایم کنید. باور کنید من بزرگ که هیچی، الان هیولا شدم!

و ای مامان، بدان و آگاه باش که باز هم مثل قدیما هرچی هرجا قایم کنی پیدا می‌کنم!

چین هفتم – با تشکر!

مثل اینکه عادت همیشگی ما اینه که اول تا دلمون بخواد به طرف فحش و مرگ و لعنت بفرستیم و بعدش بگیم من به شما علاقه دارم! ولی انصافا این یکی خیلی باحال بود، البته با تشکر! (جمله درون این عکس درباره این وبلاگ نیز کاربرد دارد)

هدیه نوروزی – یالا یالا، عیدی می‌خوایم یالا!

نیایش

علت هوایی بودن این عکس‌ها بیشتر به دلیل چین پنجم هست

ولی اگر عکس‌ها رو با کیفیت می‌خواهید بگید تا براتون آپلود کنم

دعا:

خدایا در سال پلنگ، ما را از شر میمون‌ها خلاص کن

Advertisements
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s