رزومه

بسیاری از دوستان مطالب بنده را طنز نامیده و از آن تعریف می‌کنند و بعضی… اما باید بگویم که به نظر خودم این مطالب نه تنها خنده‌دار نیست، بلکه بسیار گریه‌دار می‌باشد. در ضمن من هرچه نشستم و به مغز خود فشار آوردم تا مانند بعضی از دوستان کلفت در این زمینه سابقه‌کاری رو کنم، دیدم که عمده فعالیت‌های بسیار بسیار زیاد من در عرصه نوشتاری و به‌خصوص نطنز (نه+طنز) تنها در چند مورد معدود و محدود خلاصه می‌شود که در ادامه آمده است. باور کنید هرچه فکر کردم، بیش از این نبود…

الف- جعل امضای مادر گرامی در دبستان. البته می‌دانم که این کار به خودی خود طنز نیست، اما از آنجا که خانم معلم بنده با دیدن جعل امضای ناشیانه من آنقدر خندید که نزدیک بود بترکد، من آن را طنز می‌دانم. باید بگویم شدت خنده ایشان چنان بود که اگر خبر مرگ شوهر خوش‌تیپ معلم همکارش (آقای بابان مجری خبر تلویزیون) را به او می‌دادند، اینقدر نمی‌خندید (یادش به خیر! واقعا؟). البته جدیدا باخبر شده‌ام مثل‌اینکه همسر گرامی نیز در زمینه جعل امضای مادر، مانند بنده سابقه‌دار است!

***

ب- ارئه تحقیقی درباره «معاد در ادیان الهی دیگر». یک بار اول راهنمایی قرار بود تحقیقی رو درباره این موضوع انجام بدم. طبق معمول تا شب فردایی که باید تحقیق تحویل می‌شد، هیچ کاری نکرده بودم. خلاصه رفتم تو خونه و هر چی گشتم انجیل و تورات پیدا نکردم!، اون زمونا هم که اینترنت هنوز نبود. اون‌شب تا ساعت 3 نشسته بودم و از خودم هی جمله درمیاوردم. آخر هر جمله هم با کلی ابتکار مثلا میزدم: انجیل بوقیا، بخش هفتم! با این روش هفت برگ کلاسور پشت‌ و رو تحویل دادم و اون تحقیق رو 20 گرفتم. جاتون خالی اینقدر خندیدم به معلمم که نگو! (شایدم اون خیلی به من خندیده!)

***

پ- کپی کردن داستان ابراهیم ادهم از روی کتاب جمعه احمد شاملو و ارائه آن به‌عنوان انشاء به معلم گرامی در دوره راهنمایی. از آنجا که این داستان دارای مقداری صحنه‌های مبتذل بود، معلم گرامی (که انشاءهای مثلا خوب را خودش می‌خواند) هنگام خواندن انشاء من برای بچه‌ها مبادرت به سانسور بخش‌هایی از آن نمود. البته دلیل ابلاغ طنز به این ماجرا این بود که بچه‌های کلاس، قبل از زنگ انشاء داستان را کامل خوانده و با هر بار خودسانسوری معلم، نیش مبارکشان تا بناگوش باز می‌شد (و ایضا گونه‌های معلم نگون‌بخت، سرخ). اینچنین بود که من برای اولین بار با مقوله سانسور به‌طور عملی آشنا شدم!

***

ت- اقدام به نشر دو مجله فکاهی با نام‌های «طعم تلخ لبخند» و «طعم شیرین گریه» در دانشگاه به کمک یکی از یکسری دوستان (آقای عین پ) با تمامی مجوزهای مورد نیاز. بدیهی بود که به‌دلیل وجود آزادی در حد مطلق، هر دو نشریه (با وجود فروش کامل در روز اول انتشار) پس از اولین شماره توقیف و من رهسپار کمیته انضباطی و ستاد منشور اخلاقی دانشگاه شدم. قسمت خنده‌دار ماجرا این بود که تقریبا تمامی مطالب این دو نشریه کپی‌شده از اینترنت و غیر تألیفی بود، و تازه بی‌اندازه بی‌خطر!

***

ث- خُب چه کار کنم، جوان بودم و جاهل و اُسگل و کله‌پوک و… بعد از قضیه بالا خبطی دیگر کردم و مطلب طنزی درباره‌ چهره، اخلاق و گفته‌های دوکتور نوشتم و به‌منظور افکارسنجی آن را برای آقای ابراهیم‌رهای عزیز ایمیل کردم. چون از آن زمان تاکنون هیچ رد و نشان دیگری از مطلب کذا به دست نیامده، حدس می‌زنم که آق اِبرام دچار سوءتفاهم شده و تصور نموده که بنده درباره ایشان غزل‌سرائی و به نوعی تقاضای ازدواج کرده‌ام!

***

ج- دیگر سرم از همه نقاط و زوایا به سنگ خورده بود. پس از تفکر عمیقی که منجر به تحولی عمیق‌تر در من شده بود، تصمیم گرفتم که برای بسیج دانشجویی مطلبی طنز بنویسم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا توانستم موضوعی بی‌خطر برای نوشتن در نشریه آن مکان مقدس پیدا کنم. با خود فکر می‌کنید آن موضوع چه بود؟ درست حدس زدید، موضوع آن نوشته وضعیت نابسامان دستشویی‌های خوابگاه بود. فقط از سرنوشت آن مطلب همین را بگویم که به‌خاطر داشتن مخاطب بسیار زیاد آن نشریه، تنها خواننده آن مطلب خودم بودم و بس! (دریغ از یک خواننده، چه برسد به ارکستر و یا احیانا نوازنده)

***

چ- به خدا تقصیر من نبود. این بار واقعا می‌خواستم یک کار جدی انجام بدم و یک چیز جدی بنویسم، اما نمی‌دونم چرا باز سرنوشتش به خنده عده‌ای منتهی شد. بلند شدم و رفتم اسم یک کسی که کافر و ملحد و منافق و معاویه زمان و سران فتنه و عامل انگلیس و آمریکا و اسرائیل و نخبه بی‌بصیرت و فراماسون و فریب‌خورده و منحرف از ولایت و زاویه‌گرفته و جلبک و متوهم و بیمار روانی و سبزی‌فروش و عالم بی‌عمل و زنبور بی‌عسل و بالاخره تأیید شده شورای نگهبان بود را در برگه‌ای به نام رأی (به‌معنی فکر، نظر و عقیده!) نوشتم. فقط این رو می‌دونم که تا مدت‌ها بعد، عده‌ای از دوستان نامعلوم در مکانی نامجهول این نوشته من و نوشته‌های مشابه را (که با خودکار س‌ب‌ز نوشته شده بود و هنوز به آن افتخار می‌کنیم) می‌دیدند و با گرفتن دلشان، حسابی به آن می‌خندیدند. اما به قول دوستان فوتبالی: انشالا که آقا فردوسی‌پور تو برنامه نود صحنه‌ها رو نشون میده و همه می‌بینند که داور چه‌جوری وسط زمین، سر تیم ما رو بُرید!!!

(یا این جمله: نیمه اول رو ما بردیم، نیمه دوم داور ما رو برد!)

***

ح- بالاخره این‌جوری بود که این مکان افتتاح و بغض فروخفته من فریاد شد…

Advertisements
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s