حالا منظور

آورده‌اند که روزی از روزها ملا نصرالدین روی منبر نشسته و جمع کثیری منتظر شنیدن موعظه او بودند، ولی ملا هر چه فکر نمود چیزی به خاطرش نرسید که بگوید. بالاخره گفت: ای مردم شما می‌دانید که من در موعظه نمودن چطور سابقه و اطلاع دارم، ولی امروز هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نرسید تا برای شما بگویم. پسر ملا که از جمله حاضرین نشسته بود، برخاست و گفت:

بابا حتی از منبر پایین آمدن هم به خاطرت نرسید؟

Advertisements
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s