جنگ+بازی

پسر: ها ها، تو که اصلا نمی‌تونی پاشی چه جوری می‌خوای منو بکشی، کیو کیو کیو

تیر آخر، نشست به قلب مرد. رویش را از پسر بر‌گرداند، دست انداخت و چرخ‌های ویلچرش را ‌چرخاند و  رفت پای پنجره. یاد جبهه ‌افتاد و بغض کرد.

پدر: من خسته شدم پسرم. جنگ بازی دیگه بسه…

نوشته بالا خلاصه‌ مطلبی است از اینجا، البته از دید من!

Advertisements
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s