موضوع انشاء: خانواده اصیل ایرانی 2

اون موقع‌ها هر وقت صدای زنگ بابابزرگه رو میشنیدیم تنمون به لرزه می افتاد. از بسکه امل و بداخلاق و بی منطق بود. اگه جلو پاش وانمیستادیم، اگه جلوش می‌خوابیدیم، اگه زودتر از اون دستمون تو سفره دراز میشد، اگه هر کوفتی که می‌خوردیم اول به اون تعارف نمی‌کردیم، اگه پشتمونو بهش می‌کردیم، اگه… چنان کلفتهایی بارمون می‌کرد و چپ‌چپهایی نگاهمون می‌کرد که می‌فهمیدیم امروز کتک رو از دست مامانه که آبروش جلو باباش رفته بود رو می‌خوریم. همیشه هم سوسه‌هاش واسه ما با این جمله شروع میشد که: یادش به خیر، اون زمونا جوونا مثل حالا پررو نبودن که…….
دردسرتون ندم، اومدن بابابزرگه واسمون کابوسی بود. بابامون خوشبختانه امروزی‌تر بود و چون چندان دل خوشی از پدرزنش نداشت، زیاد بهمون سخت نمی گرفت. تازه بدش هم نمی‌اومد که به وسیله ما قلقلکش هم بده. اینه که گاهی جلو مامانه در می‌اومد که: ولشون کن، خوب بچه‌ان و دوره این حرفا گذشته. اینا گذشت تا اینکه ما خودمون شدیم مامان، و بابامون هم بالطبع شد بابابزرگ. چند شب پیش اومده بود خونه ما مهمونی. اون یکی که از وقتی بهش گفتم موقعی که بابایی میاد یه کم مراقب نشست و برخاستت باش، لج کرده. مخصوصا موقعی که اون میاد تاپ و شلوارکی می‌پوشه که تو استخر نمی‌بینی. این یکی هم که طبق معمول یه شلوارک پاشه و عین افریقاییا بدون لباس یه جا افتاده مشغوله اس ام اس زدن. باباهه وارد که شد اول جا خورد، چون نه تنها کسی جلوی پاش بلند نشد که سلامشون رو هم زورکی شنید. این یکی همون جور که  آیینه و موچین دستش بود پرسید: چطوری گربه؟(چشمای بابام سبزه) اون یکی هم گفت: حسن جان بیا بشین یه ورقی بزنیم، ببرمت که بد جور جیبم خالیه. باباهه اما خودشو زد به اون راه و نشست جلو تلویزیون. اون یکی هم مشغول آرایش و گپ با موبایلش بود و این یکی هم کلاً دیسکانکت مشغول اس ام اس زدن. یه نیم ساعتی نگذشته بود که یه تلفن به اون یکی شد و فهمیدیم که دوستان عزیز تو کافه جمعن و جای ایشون خالیه، پس با عجله دوید تا حاضر بشه. باباهه طبق معمول یه نگاهی به ساعت انداخت و یه نگاه به من  که یعنی خاک تو سرت، این موقع شب چه وقت بیرون رفتن یه دختر تنهاست؟ بعد یواشکی پرسید کافه میره؟ 5دقیقه واسش توضیح دادم که این کافه با کافه‌های زمان اونها که سوسن توش می‌خوند و عرق‌سگی سرو می‌شد، فرق می‌کنه و اینجا فقط قهوه میخورن و گپ میزنن. بعد یه زنگ به موبایل این یکی زدن. این یکی اما داشت به طرف التماس میکرد که پاشو بیا و ننه بابای من خیلی خوبن و مسأله‌ای نیست و خجالت نکش و…. بعد هم از من پرسید: مرغه تو فردا کی میای خونه؟ گفتم ظهر. گفت: سحر، مامانم ظهر میاد. پس تو صبح بیا. یه نگاهی هم به باباهه کرد که یعنی بسوز. تلویزیون داشت یه فیلم عهد بوق فارسی نشون می‌داد. همین بهونه‌ای شد که باباهه بره رو منبر و عقده‌شو خالی کنه. درحالیکه زیرچشمی به طرف اتاق اون یکی نیگا می‌کرد، گفت: یادش به خیر. اون زمونا جوونا مثل حالا نبودن، دخترها تا شب عروسیشون دست به صورتشون نمی‌زدن، مثل بِه تو کُرک بودن، بعد از اینکه بندشون مینداختن تازه خوشگلیشون معلوم می‌شد و دوماد ذوق می‌کرد و…… که یکدفعه چنان صدای عجیبی از تو اتاق اومد که گفتم هر چی از صبح خورد اومد بالا! این یکی هم پشت سرش گفت: اه اه، من که اگه یه دختری مرتب نره اپیلاسیون حالم ازش به هم میخوره. باباهه که اصلا معنی اپیلاسیون رو نمیدونه و تصورش از این کلمه یه چیزی در حد اصلاح صورت هست گفت: خوب دیگه شماها فرق دارین، اون موقع‌ها پسرا هم تا باباشون اجازه نمی‌داد اپیلاسون نمی‌کردن که یهو کرکر خنده این یکی و اون یکی خونه رو به لرزه درآورد. باباهه دیگه حرفی نزد و ساکت نشست. یهو این یکی گفت راستی شنیدم می‌خوای زن بگیری. باباهه قیافشو مظلوم کرد وگفت چکار کنم، 5 ساله اون خدا بیامرز رفته، دست تنها نمی‌تونم غذا بپزم و ظرفارو بشورم و … که یک دفعه اون یکی در حالی که مشغول بستن بند کفشاش بود براق شد به طرفش که مگه زن کلفته؟ آخه اون یکی این رسالت رو به عهده خودش می‌دونه که از حقوق تمام زن‌ها حتی اگه زن باباش باشن دفاع کنه. باباهه که جا خورده بود گفت نه، بیشتر براش همدم داشتن مهمه. در این موقع این یکی وارد شد که: ببین بابایی، بیخود بهونه نیار. تو الان شهوت جلو چشماتو گرفته، نمی دونی داری چه اشتباهی میکنی. این زنا میان گولت میزنن میرن. ول کن، بیا من بهت یاد میدم چیکار کنی. باباهه با چشای گشاد شده پرسید: چیکار کنم؟ این یکی گفت: هیچی خونه‌تو بفروش، پولشو بده یه بنز بخر. اونوقت ببین چه دافای خری میان سراغت! باباهه پرسید: خونه‌مو بفروشم، ماشین بخرم که باهاش خر ببرم؟ ایندفعه دیگه خودمم ریسه رفتم. اینو که دید پاشد. اون یکی گفت: بابایی خدافظ، تیتی پول بده. بابام با تعجب به من نیگا کرد. گفتم به من میگه تی تی. پرسید چر؟ اون یکی گفت: خوب دیگه، چون تی تیه و رفت. داشت کفشاشو می‌پوشید که این یکی اومد بالا سرش که: حواست باشه این زنا گولت نزنن، واسه خودت میگم. تو تجربه نداری! باباهه پرسید: تو داری؟ که این یکی گردنشو راست گرفت و گفت: معلومه. تو یه زن گرفتی چهل سال با همون زندگی کردی، تازه قبلش هم به قول خودت اپیلاسون هم نکرده بودی، اما من به اندازه موهای سرت تجربه دارم. منو ببین واست تجربه شه. من این راهو تا تهش رفتم، تو نرو! باباهه که معلوم بود سرش به دوران افتاده و کم مونده بود یه سکته ناقص بزنه، برگشت به طرف من که داشتم از خجالت آب میشدم و گفت:ا ینا چیه تربیت کردی؟ با خجالت گفتم: چی بگم بابا!؟


منبع

Advertisements
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای موضوع انشاء: خانواده اصیل ایرانی 2

  1. ali :گفت

    نظرات حضرات آیات جناتی، راستی کاشانی، فقیه ایمانی و روحانی در خصوص اعلمیت یا اصلح بودن تقلید از آیت الله العظمی خامنه ای

    http://salehat.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=144&catid=41

  2. نعیمه :گفت

    کلن چقدر این جملات دوره زمونه عوض شده … جوونهای دوران ما که اینطوری نبودن … بچه های الان ال شدن و بل شدن … معرکه ان. آدم کلی سوژه برای خنده پیدا می کنه

  3. مهدي :گفت

    جواب نظرتان است در وبلاگ خودم:

    سلام
    خدا رو شكر. بالاخره يكي پيدا شد كه فحش بده و اسم و نشوني هم داشته باشه. جدا خدا رو شكر.
    ملا سر كوچه واستاده بود مي گفت ته كوچه آش مي دن. بعد مدتي ديد همه دارن ميرن ته كوچه. گفت نكنه آش مي دن.
    داستان اين رفقاست. خبر مي زنند كه حماس مرگ بن لادن را محكوم كرده. خودشان تحليل مي زنند روش. خودشان جواب مي دهند. خودشان جمهوري اسلامي را براي حمايت از حماس سرزنش مي كنند. انگار نه انگار كه حماس يه سايتي، خبرگذاري اي، سخنگويي چيزي هم دارد ها.
    داستان رمال ها همين است. خبري كه خودت بسازي و خودت تحليل كني و خودت محكوم.
    رييس جمهورشان جمله خوبي داشت : «خود گويي و خود خندي. خود مرد هنرمندي»

  4. مهدي :گفت

    سلام
    جواب يكي از سوالهات را در وبلاگم دادم.
    ممنون از حذف نظر قبلي ام

  5. وجدان نداشتت :گفت

    به نظر من تویی که داری زورای آخرتو میزنی از مطالبت و فحشات معلومه. من که هیچ وقت ازت نمیگذرم گرچه میدونم آدمی مثل تو به هیچ چیزی اعتقاد نداره.
    به امید دیدار تو اون دنیا .

  6. ويكي :گفت

    سلام.
    چقدر اينجا عوض شده…!
    خيلي خوپ بجا بود.
    گلهي دلم براي پدر مادرامون ميسوزه كه نه تو بچگي بالادست بودن نه تو بزرگسالي.
    خداييش من تريپ الان جوونا رو كه خودمم هستم توشون دوس ندارم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s