خودسانسوری در یك صبح جمعه دل انگیز!

صبح جمعه است. داشتم کابوس میدیدم که از خواب پریدم، درست ساعت 8:25 .

خواب دیدم كه (…) .

پا شدم تو اتاق یه خرده راه رفتم، دوباره برگشتم تو تخت و گریه کردم. اولش یواش و بعدش بلند بلند. این راه رفتن تو اتاق یادگاری نادر و خوابگاهه. وسطای همزمان فکر و هق‌هق کردنم یاد بابام هم افتادم. بابام همیشه وقتی فکرش مشغوله خواب میبینه و تو خواب هی سر صدا میکنه. معمولا خواب میبینه که داره دزد میگیره. شاید به خاطر بی در و پیکر بودن خونه‌مونه، شایدم این دزد گرفتن نماد مشکلاتشه و برای محافظت از خودش و ما دزد میگیره؟! تو خواب داد میزنه: در رفت، بگیریدش (یا همچین چیزایی). این چند وقت درگیر خرید سهم مغازه از شریکش شده و با هفتاد سال سن باید پول خیلی زیادی جور کنه. تازه خرج من هم هست. برای همین هم مثل اینکه دوباره شبا داره دزد میگیره. معمولا صبح که پامیشه اینجوری بهش میگم که: حاجی دیشب بازم داشتی دزد میگرفتی؟ اونم لبخندی میزنه و کله‌اش رو تکون میده. سرشو پایین میگیره که چشماشو نبینیم.

کلا خانوادگی بی‌احساس به نظر میایم، فقط از چشمامون هست که میشه یه چیزهایی فهمید. خب من هم از پدر جان همچین چیزایی رو ارث بردم. البته توی خواب دزد نمیگیرم، ولی حرف میزنم. وقتی فکرم خیلی مشغوله اینجوری میشم. فکر میکنم از جمله چیزهایی هست که آدم های تودار و کم حرف بهش مبتلا میشن تا اینجوری یه خرده خودشون رو تخلیه کنند و مغزشون یه کم استراحت کنه.

صبح که وسط کابوس از خواب پریدم، هی به این فکر میکردم که کاش دیگه نبودم؛

یا حداقل خبرنگار واحد مرکزی خبر در نیوزلند بودم!

| 2 دیدگاه

وقتی علاوه بر زندگی، زنده ماندن هم سخت می‌شود!

شب عید امسال خبر چاقو خوردن یکی از اقوام رسید. جوانی 27 ساله که ازدواج کرده و علاوه بر داشتن بچه‌ای سه ساله، منتظر تولد فرزند دومش هم بود. حادثه مربوط به درگیری و نزاع خیابانی نبود که بگویم حقش بود؛ بلکه تا دیروقت در مغازه گل‌فروشی متعلق به پدرش مانده بود و کار می‌کرد که دو نفر در خلوتی آخر شب وارد مغازه می‌شوند و با چاقو تهدیدش می‌کنند که دخلش را برایشان خالی کند. او هم امتناع می‌کند و بعدش هم با خوردن چاقویی به دیار باقی هل داده می‌شود. خیلی هم شیک و مجلسی، کاملا هم مینیمالیستی. عاملان آن حادثه هیچ وقت پیدا نشدند و هر چند که پرونده زندگی کسی را بستند، اما پرونده قضایی خودشان هنوز باز است. راستش برای کسی مثل من که صفت بچه مثبتی در خونش است و تنها حادثه‌های خشونت‌بار مانند این که تا به حال دیده، مربوط به دعواهای بعد از فحش و فحش‌کاری به خاطر رانندگی طرفین در خیابانها و نیز صحنه‌های موجود در فیلم‌ها هست (البته استثنائا غیر از سال 88)، هضم این موضوع خیلی سخت بود. این که چطور به این راحتی یک نفر آدم کشته می‌شود؟ این که چطور کسی که حداقل تا قبل از آن برای پدر و مادرش فرزند و برای همسرش شوهر بوده، حالا انگار نه انگار که وجود دارد؟ این که چطور کسی در این جامعه برایش چنین چیزی مهم نباشد؟ و این که چرا بود بود، نبود نبود؟!

چند روز پیش اتفاقی جلوی چشمانم افتاد که باز هم این سوال‌ها توی مغزم شروع به لامبادا و هلیکوپتری زدن کردند. اول وقت برای کاری اداری به خیابان خرمشهر رفته بودم. چون بعد از یک ساعت هنوز مدیر دولتی مربوطه تشریف نیاورده بودند، حوصله‌ام سر رفت و آمدم بیرون از اداره. جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و داشتم نگاهی به تیتر روزنامه‌ها که باید «اخبار خوب، مفید و امیدبخش مخابره کنند» می‌انداختم. یکدفعه صدای داد و فریادی بلند شد. سرم را که بالا آوردم همراه با شنیدن صدای پس‌زمینه شامل آخی بلند و ویراژ موتور، دیدم که فردی دنبال موتوری دوید و رویش پرید و از مهلکه جهید. بعد هم دیدم که در صد متری‌ام جوانی نسبتا قوی هیکل روی زمین افتاد و یواش یواش مردم دورش را گرفتند. بله، قضیه این بود که جوان گردندبندی از طلا به گردن داشته است؛ جوان لاغر موتورسواری هم به قصد دزدی، تکنیک «دست در دامن مولا زد در» را روی گردن جوان پیاده می‌کند، اما جوان سریع گردندبند را با یک دستش می‌گیرد و با دست دیگرش هم دست طرف را. در این اوضاع دست در دست، طرف هم که می‌بیند زورش نمیرسد فورا چاقویی را در بازوی چپ جوان فرو می‌کند و با عربده‌کشی فرار می‌کند. همین، کمتر از سی ثانیه، باز هم خیلی شیک و مجلسی، باز هم کاملا مینیمالیستی. نزدیک که رفتم گردن جوان پر از زخم شده بود و دستش را هم که گرفته بود و خونین و مالان روی پیاده‌رو همزمان نعره و خرغلت می‌زد. فقط واکنش مردم حلقه زده دور جوان جالب بود که مدام به یکدیگر می‌گفتند «مردم گشنه‌اند» و یا به جوان دلداری می‌دادند که «شانس آوردی که زنده‌ای» و یا «چرا به خاطر گردنبند مقاوت کردی و بهش ندادی که ببرد» و یا مطابق عادت مالوف همیشگی ما شروع به جوک ساختن کرده بودند. پلیس هم که تا ده دقیقه بعدش پیدایش نشد؛ وقتی هم که پیدا شد چه پیدا شدنی، یک افسر قراضه با یک هوندا 125 قراضه‌تر.

این بار هم یک سوال جدید به سوال‌هایم اضافه شد. این که آیا با سقوط ارزش ریال، این روزها مزنه ارزش جان هم خیلی پایین آمده است؟

والا به نظرم رسید که انگار جان آدم‌ها خیلی هم بیشتر ارزان شده…

پ.ن: چرا بعد از چند وقت ننوشتن، دست آدم اصلا به نوشتن نمی‌رود؟
| ۱ دیدگاه

الحمدالله

( نوشته: عزیز نسین،  از کتاب: مرد شرقی، ترجمه: رضا همراه)

من با هزار زحمت موفق شدم سوار تراموایی که از «کادیکو» به «بستانچی» می‌‌رفت بشوم. در قسمت عقب تراموا که محوطه کوچکی برای ایستادن مسافرین درست کرده‌اند، چهارده پانزده نفر مثل ساندویچ‌هایی که اغذیه فروش‌ها تنگ هم می‌چینند شانه به شانه هم ایستاده بودند و مرتب وول می‌خوردند که جایشان راحت‌تر بشود. پیرمردی که کلاه پوستی سرش بود و یک بقچه زیر بغلش گرفته بود به پنچره عقب تراموا تکیه داده، دائم بیخ گوش پهلودستی‌هایش می‌گفت:

– برادر مواظب باش پاهامو له نکنی.

همه به پاهای او خیره شدند. پیرمرد به جای کفش، یک جفت دمپایی پوشیده بود. مسافر دیگری که کلاه کپی داشت دولا شد، زنبیل بزرگی را که رویش پوشیده بود از زمین برداشت و روی ترمز تراموا گذاشت و بعد آهسته به مسافر لاغری که بغلش ایستاده بود گفت:

– داداش رو این زنبیل نیفتی، توش تخم مرغه.

نگاه همه مسافرین به زنبیل حصیری دوخته شد. مثل این که همه منتظر موضوعی بودند تا راجع به آن صحبت کنند و بالاخره هم سر صحبت آنها راجع به تخم مرغ باز شد. شخصی که صاخب تخم مرغ از او خواهش کرده بود روی زتبیل نیفتد پرسید:

– یکی چند خریدی؟

صاحب زنبیل چروک‌های صورتش را به طرف پایین کشید و می‌خواست جواب بدهد که یکی دیگر از مسافرها دخالت کرد و گفت:

– پرسیدن نداره، معلومه دیگه، قیمت خون باباش.

پیرمرد کلاه پوستی گفت:

– قیمت همه چیز این روزها بالا رفته.

خلاصه هر کدام از مسافرین چیزی می‌گفتند و فقط من و یک آقای سبیلو که کت چرمی پوشیده بود حرفی نمی‌زدیم. بقیه مثل پامنبری‌ها هر چی که هر کس می‌گفت تائید می‌کردند:

– صحیح است.

– دیگه چیز ارزون پیدا نمیشه.

– جنس ارزون را فقط تو خواب میشه دید.

– معلوم نیست این وضع تا کی ادامه داره.

– خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه.

– چشم من که آب نمیخوره وضع بهتر بشه.

– قیمتها مثل فرفره شب و روز میره بالا.

– با این گرونی مگه میشه زندگی کرد.

هر کس جمله‌ای می‌گفت دیگران گفته‌های او را با به‌به و صحیح است تائید می‌کردند.

– بله.

– درسته.

– عین حقیقته.

تراموا به ایستگاه «آل نیول» رسید. هیچ‌کس پیاده نشد، یک مسافر دیگر هم سوار شد. صاحب زنبیل دوباره شروع کرد:

– زندگی خیلی مشکل شده.

مسافر جدید هم که گویی آماده بود داخل صحبت شد و گفت:

– اجاره خونه که دیگه به عرش رسیده.

کم‌کم صحبت‌ها با هم مخلوط شد و همه توی حرف هم می‌دویدند. چند نفر از گرانی کرایه خانه گله می‌کردند، چند نفر هم از گرانی دیگر اجناس و خواروبار حرف می‌زدند. بعضی‌ها چنان با حرارت صحبت می‌کردند که انگار میتینگ بزرگی برای جلوگیری از بالا رفتن قیمت‌ها تشکیل داده‌اند. تنها من و آن مرد سبیلو ساکت بودیم. او خیلی خونسرد بود و تماشا می‌کرد، اما من ناراحت بودم و می‌خواستم یک جوری سر و صدای این موضوع را بخوابانم. اما مگه میشد آدم‌هایی را که این قدر تحریک شده‌اند نصیحت کرد. ممکن بود آدم کتک بخورد و یا لااقل چند تا فحش نوش جان کند، به همین جهت یک گوشه‌ای ایستاده بودم و ساکت و آرام آنها را تماشا می‌کردم. موقعی که تراموا از ایستگاه «یوقورچر» حرکت کرد، مرد سبیلو که تا کنون مثل من ساکت بود یکهو داد زد:

– کی میگه هیچی پیدا نمیشه؟ کی میگه گرونیه؟ الحمدالله ما همه چیز داریم ارزون و فراوون.

سر و صداها یکباره خاموش شد و چشم‌ها همه به طرف ناطق برگشت. من عوض او ترسیدم، چون فکر کردم با آن حراراتی که مسافرها دارند همه دسته جمعی به او حمله می‌کنند. اما سکوت عجیبی همه را فرا گرفت. مثل این که این عده درست نفهمیدند یارو چی گفت و اصلا نمی‌دانستند شوخی می‌کند یا جدی می‌گوید؟! مرد سبیلو ادامه داد:

– همه‌اش میگن هیچی نیست… هیچی نیست… چی نیست؟ اگه آدم عقبش بگرده الحمدالله همه چی پیدا میشه.

تمام اون عده‌ای که اونجا بودن مثل آدم‌های برق‌زده ماتشان برد. اولین کسی که به حرف آمد صاحب زنبیل تخم مرغ بود که گفت:

– بله، درسته، الحمدالله همه چی پیدا میشه.

بقیه هم مثل این که دعاهای خیر واعظ را آمین می‌گویند یک صدا گفتند:

– الحمدالله… الحمدالله…

مرد سبیلو سرش را حرکت داد و گفت:

– همچین گرونی هم نیست که نشه طاقت آورد.

شخصی که اون دفعه از گرانی صحبت کرده بود زیر لب گفت:

– اصلا به عقیده من گرونی را ما خودمان به وجود میاریم. آن وقت همه‌اش داد میزنیم که گرونیه، گرونیه.

دیگری گفت:

– بله البته ما خودمان آذوقه‌ها رو انبار می‌کنیم و بعد داد می‌زنیم نیست، الحمدالله که همه چیز زیاد و فراوونه.

– الحمدالله…

– الحمدالله…

مرد سبیلو که ول کن معامله نبود گفت:

– بیائید براتون حساب کنم تا خودتان تصدیق کنید… من راننده‌ام. شانزده ساله که رانندگی می‌کنم. اول‌ها ماهی یکصد و بیست لیره می‌گرفتم. اون وقت‌ها قند کیلویی سی قروش بود. درسته که حالا کیلویی دو لیره شده، در عوضش حقوق من م ششصد لیره شده… پس فرقی نکرده. به همان نسبت که قیمت‌ها بالا رفته حقوق‌ها هم زیاد شده، بلکه هم حقوق‌ها بیشتر شده.

همه یکصدا گفتند:

– بله. حقوق‌ها بیشتر شده… الحمدالله… الحمدالله…

و یکی از آنها بلندتر و محکم‌تر داد کشید:

– کاملا درسته، پول امروز به اندازه کافی هست. همه چیز هم فراوونه.

– الحمدالله… الحمدالله…

– حتی هر حمالی این روزها روزی بیست لیره گیرش میاد.

پیرمرد کلاه پوستی هم برای این که از قافله رفقایش عقب نماند گفت:

– تمام تقصیرها با خود ماست. یک نفر هو میندازه که مثلا چائی نیست، همه هجمه میارن پنج تا ده تا بسته چائی میخرن. والا الحمدالله همه چی هست.

– الحمدالله… الحمدالله…

یکی از مسافرین که پشت سر هم می‌گفت الحمدالله در ایستگاه «فرپل» پیاده شد. مرد سبیلو گفت:

– در مملکت ما امروز محصولات داخلی ترقی کرده، ما چیزی از خارج نمی‌خریم. به همین جهت پیدا کردن اجناس خارجی کمی مشکله!

یکی از مسافرها گفته‌هایش را تصدیق کرد و گفت:

– بله. مشکله… الحمدالله…

ولی یکهو به اشتباهش پی برد و ادامه داد:

– البته نخریدن جنس خارجی خیلی خوبه.

مرد سبیلو که ساکت نمی‌شد گفت:

– از آن روز که شهر اسلامبول، اسلامبول شده همچه پیشرفتی به خودش ندیده.

– البته که ندیده… الحمدالله… الان تمام کوچه و پس‌کوچه‌های ما هم آسفالت شده… الحمدالله…

بین این جمعیت تنها من بودم که تا حالا یک کلمه حرفی نزده بودم و فقط گوش می‌دادم. مرد سبیلو رویش را به طرف من کرد و پرسید:

– عقیده شما چیه؟ چرا شما هیچ حرفی نمی‌زنید؟

من شانه‌هایم را تکان دادم و دست‌هایم را بالا و پائین بردم. نمی‌دانستم چی جواب بدهم، چون من نه این قدر جرأت داشتم که با مخالفین هم‌صدا بشوم و نه آن قدر خوشبین بودم که بگویم «الحمدالله». مرد سبیلو دوباره پرسید:

– بالاخره نظر شما چیه؟

اگر تراموا تند نمی‌رفت، من همان جا می‌پریدم پائین که از جواب دادن خلاص بشوم. اما مرد سبیلو با لحن مسخره‌ای گفت:

– چه قدر آدم‌های پستی پیدا می‌شوند.

با نگرانی گفتم: چطور؟

– مگه ندیدین چه طور مثل بوقلمون رنگ عوض کردن، اینا هیچ عقیده‌ای از خودشون ندارن. هرکس هر چی بگه همونو تصدیق می‌کنن و برای همین هم هست که ترقی نمی‌کنیم.

تراموا نزدیک «ارن‌کو» می‌شد. من همین طور ساکت مرد سبیلو را تماشا می‌کردم و او دوباره پرسید:

– خب، بالاخره در کشور ما گرانی هست یا نیست؟!

نمی‌دانستم دوست دارد چه جوابی بهش بدهم. مرد سبیلو اصرار داشت نظر مرا بفهمد و باز پرسید:

– آیا اجناس ضروری تو بازار هست یا نه؟ آیا گرونی هست یا نه؟! آخر جوابم را بده.

تراموا توی ایستگاه توقف کرد و من در همان لحظه‌ای که به پائین می‌پریدم گفتم:

– الحمدالله… الحمدالله…

و الحمدالله که از شر مرد سبیلوی کت چرمی راحت شدم.

پ.ن: داستان‌های «عزیز نسین» نویسنده ترکیه‌ای از سادگی و طنز جذابی برخوردار هست و با توجه به قرابت فرهنگی ایران و ترکیه، بسیار به فضای امروز جامعه ما می‌خورد. تصمیم گرفتم هر از چند گاهی بعضی داستان‌های طنزش را که به مشکلات جامعه امروزی ما هم مربوط می‌شود، تایپ کنم و در وبلاگ بگذارم (هر چند او این داستان‌ها را بیشتر از چهل سال پیش نوشته است). برای شروع به کار دوباره این وبلاگ هم که گرد و خاک بسیاری رویش نشسته بود، با این داستان شروع کردم.
| دیدگاهی بنویسید

به زودی: آخوند برنامه آموزش آشپزی…

آخوند جیمز باند 0060

حجت الاسلام و المسلمین حیدر مصلحی – وزیر اطلاعات

———————————-

آخوند کاکرو یوگا

حجت الاسلام و المسلمین علیپور – مسئول ستاد منشور اخلاقی و عضو کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال

———————————-

آخوند مربی کاکرو یوگا

حجت الاسلام و المسلمین محمد بيرانوند – مدير گروه روحانيون اعزامی به لرستان برای طرح ورزش از دید اسلام

———————————-

آخوند تور لیدر

حجت الاسلام و المسلمین قاضی علی عسکر – نماینده ولی فقیه در حج و زیارت

———————————-

آخوند بانکدار گنج قارون

حجت الاسلام و المسلمین محقق – عضو هیات مدیره بانک و عضو علمی پژوهشکده امور اقتصادی و دارایی

———————————-

آخوند صیغه‌اش رو میخونم، حلالمون میشه

حجت الاسلام و المسلمین موسویان – عضو شورای فقهی بانک مرکزی

———————————-

آخوند پینوکیو مجری برنامه کودک کوتوله‌ایها

حجت الاسلام و المسلمین راستگو – رئیس مرکز تربیت مربی کودک و نوجوان دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم

———————————-

آخوند حاجی واتینگتن

حجت الاسلام و المسلمین علی اکبر ناصری – سفیر ایران در واتیکان

———————————-

آخوند مسافرکش خطی بهارستان پاستور

حجت الاسلام و المسلمین میر تاج الدینی – معاون پارلمانی رئیس جمهور

———————————-

آخوند نصاب وی پی ان و بشقاب برای علمای اعلام

حجت الاسلام و المسلمین محمدرضا ایلمغانی – پژوهشگر حوزه جنگ نرم

———————————-

آخوند مورخ دربار

حجت الاسلام و المسلمین حسینیان – رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی

———————————-

آخوند مسئول تعریف جوکهای بی‌ناموسی در جلسه

حجت الاسلام و المسلمین آقاتهرانی – معلم اخلاق دولت

———————————-

آخوند فرانسیس فورد کاپولا

حجت الاسلام و المسلمین سید علی نقی علیزاده طبابائی

———————————-

آخوند راجر عمار ایبرت

حجت الاسلام و المسلمین رسایی – حضور در برنامه سنمایی هفت به عنوان عضو کمیسیون فرهنگی مجلس و منتقد

———————————-

آخوند لارجرباکس

حجت الاسلام و المسلمین امیری‌فر – امام جماعت نهاد ریاست جمهوری و دست اندرکار در ساخت سی‌دی بالا

———————————-

آخوند پهلوان پوریای ولی فقیه

حجت الاسلام و المسلمین علی اکبر ناطق نوری

.

.

.

| دیدگاهی بنویسید

گر حکم شود که…

از آنجایی که امروزه حکم زدن مناصب فوتبالی برای غیرفوتبالی‌ها (همان تغییر جای سر با ته سابق) به امری عادی تبدیل شده و آخرین نمونه آن هم در قضیه سردار رویانیان مشاهده شد، ما هم تصمیم گرفتیم که برای چند تن از فوتبالی‌های عزیز حکم‌های غیرفوتبالی بزنیم.

– علی پروین: رئیس هیئت مرکزی نظارت بر کرسی‌های آزاداندیشی، سرپرست تیم اعزامی ایران به المپیاد ریاضی (با حفظ سمت)

– علیرضا نیکبخت واحدی: دبیر مجمع جهانی اهل بیت، قائم مقام پلیس امنیت اخلاقی تهران بزرگ

– امیر قلعه نویی: رئیس فرهنگستان زبان و ادب پارسی

– علی دایی: معاونت کمیته امداد امام خمینی در امور احداث یتیم‌خانه

– سردار عزیزمحمدی: مسئول گشت ارشاد

– علی فتح‌الله زاده: رئیس اداره ارزشيابی مدارك فارغ التحصیلان دانشگاه‌های خارجی در وزارت علوم

– شاغلام پیروانی: عضویت در اتحادیه دامداران کشور

– محمد مایلی کهن: نگارش فیلنامه برای فیلم جدید و مشترک مسعود کیمیایی و فرج‌الله سلحشور

– مجید جلالی: رئیس نمایشگاه بین المللی کامپیوتر GITEX 2012

– غلامحسین مظلومی: ریاست اتحادیه متخصصین پوست، مو و زیبایی

– فیروز کریمی: رئیس دفتر رئیس جمهور (بخش جفنگیات)

– سید مهدی رحمتی: رئیس دفتر رئیس جمهور (بخش خرافیات)

– فراز کمالوند: معاون اول رئیس جمهور و رئیس ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی

– حبیب کاشانی: همکاری با واحد موسیقی صدا وسیما و بازخوانی سرود تاریخی «مدرسه‌ها وا شده…»

– جواد خیابانی: اخراج از تمامی مشاغل و اجبار به سرایش مجدد شاه نامه فردوسی

– افشین پیروانی: عضویت در ستاد بررسی صحت عملکرد موتورخانه ساختمان‌های مسکونی سراسر کشور

– افشین قطبی: کاندیدای ریاست جمهوری همراه با دادن وعده‌های گوگولی مگولی

– شیث رضایی: رئیس سازمان هواپیمایی کشوری

– مهدی مهدوی‌کیا (موشک) و وحید هاشمیان (هلیکوپتر): عضویت در سازمان فضایی ایران و پروژه فرستادن میمون به فضا

.

.

.

| ۱ دیدگاه

سفر استانی

سفر استانی

| 7 دیدگاه

موضوع انشاء: خانواده اصیل ایرانی 2

اون موقع‌ها هر وقت صدای زنگ بابابزرگه رو میشنیدیم تنمون به لرزه می افتاد. از بسکه امل و بداخلاق و بی منطق بود. اگه جلو پاش وانمیستادیم، اگه جلوش می‌خوابیدیم، اگه زودتر از اون دستمون تو سفره دراز میشد، اگه هر کوفتی که می‌خوردیم اول به اون تعارف نمی‌کردیم، اگه پشتمونو بهش می‌کردیم، اگه… چنان کلفتهایی بارمون می‌کرد و چپ‌چپهایی نگاهمون می‌کرد که می‌فهمیدیم امروز کتک رو از دست مامانه که آبروش جلو باباش رفته بود رو می‌خوریم. همیشه هم سوسه‌هاش واسه ما با این جمله شروع میشد که: یادش به خیر، اون زمونا جوونا مثل حالا پررو نبودن که…….
دردسرتون ندم، اومدن بابابزرگه واسمون کابوسی بود. بابامون خوشبختانه امروزی‌تر بود و چون چندان دل خوشی از پدرزنش نداشت، زیاد بهمون سخت نمی گرفت. تازه بدش هم نمی‌اومد که به وسیله ما قلقلکش هم بده. اینه که گاهی جلو مامانه در می‌اومد که: ولشون کن، خوب بچه‌ان و دوره این حرفا گذشته. اینا گذشت تا اینکه ما خودمون شدیم مامان، و بابامون هم بالطبع شد بابابزرگ. چند شب پیش اومده بود خونه ما مهمونی. اون یکی که از وقتی بهش گفتم موقعی که بابایی میاد یه کم مراقب نشست و برخاستت باش، لج کرده. مخصوصا موقعی که اون میاد تاپ و شلوارکی می‌پوشه که تو استخر نمی‌بینی. این یکی هم که طبق معمول یه شلوارک پاشه و عین افریقاییا بدون لباس یه جا افتاده مشغوله اس ام اس زدن. باباهه وارد که شد اول جا خورد، چون نه تنها کسی جلوی پاش بلند نشد که سلامشون رو هم زورکی شنید. این یکی همون جور که  آیینه و موچین دستش بود پرسید: چطوری گربه؟(چشمای بابام سبزه) اون یکی هم گفت: حسن جان بیا بشین یه ورقی بزنیم، ببرمت که بد جور جیبم خالیه. باباهه اما خودشو زد به اون راه و نشست جلو تلویزیون. اون یکی هم مشغول آرایش و گپ با موبایلش بود و این یکی هم کلاً دیسکانکت مشغول اس ام اس زدن. یه نیم ساعتی نگذشته بود که یه تلفن به اون یکی شد و فهمیدیم که دوستان عزیز تو کافه جمعن و جای ایشون خالیه، پس با عجله دوید تا حاضر بشه. باباهه طبق معمول یه نگاهی به ساعت انداخت و یه نگاه به من  که یعنی خاک تو سرت، این موقع شب چه وقت بیرون رفتن یه دختر تنهاست؟ بعد یواشکی پرسید کافه میره؟ 5دقیقه واسش توضیح دادم که این کافه با کافه‌های زمان اونها که سوسن توش می‌خوند و عرق‌سگی سرو می‌شد، فرق می‌کنه و اینجا فقط قهوه میخورن و گپ میزنن. بعد یه زنگ به موبایل این یکی زدن. این یکی اما داشت به طرف التماس میکرد که پاشو بیا و ننه بابای من خیلی خوبن و مسأله‌ای نیست و خجالت نکش و…. بعد هم از من پرسید: مرغه تو فردا کی میای خونه؟ گفتم ظهر. گفت: سحر، مامانم ظهر میاد. پس تو صبح بیا. یه نگاهی هم به باباهه کرد که یعنی بسوز. تلویزیون داشت یه فیلم عهد بوق فارسی نشون می‌داد. همین بهونه‌ای شد که باباهه بره رو منبر و عقده‌شو خالی کنه. درحالیکه زیرچشمی به طرف اتاق اون یکی نیگا می‌کرد، گفت: یادش به خیر. اون زمونا جوونا مثل حالا نبودن، دخترها تا شب عروسیشون دست به صورتشون نمی‌زدن، مثل بِه تو کُرک بودن، بعد از اینکه بندشون مینداختن تازه خوشگلیشون معلوم می‌شد و دوماد ذوق می‌کرد و…… که یکدفعه چنان صدای عجیبی از تو اتاق اومد که گفتم هر چی از صبح خورد اومد بالا! این یکی هم پشت سرش گفت: اه اه، من که اگه یه دختری مرتب نره اپیلاسیون حالم ازش به هم میخوره. باباهه که اصلا معنی اپیلاسیون رو نمیدونه و تصورش از این کلمه یه چیزی در حد اصلاح صورت هست گفت: خوب دیگه شماها فرق دارین، اون موقع‌ها پسرا هم تا باباشون اجازه نمی‌داد اپیلاسون نمی‌کردن که یهو کرکر خنده این یکی و اون یکی خونه رو به لرزه درآورد. باباهه دیگه حرفی نزد و ساکت نشست. یهو این یکی گفت راستی شنیدم می‌خوای زن بگیری. باباهه قیافشو مظلوم کرد وگفت چکار کنم، 5 ساله اون خدا بیامرز رفته، دست تنها نمی‌تونم غذا بپزم و ظرفارو بشورم و … که یک دفعه اون یکی در حالی که مشغول بستن بند کفشاش بود براق شد به طرفش که مگه زن کلفته؟ آخه اون یکی این رسالت رو به عهده خودش می‌دونه که از حقوق تمام زن‌ها حتی اگه زن باباش باشن دفاع کنه. باباهه که جا خورده بود گفت نه، بیشتر براش همدم داشتن مهمه. در این موقع این یکی وارد شد که: ببین بابایی، بیخود بهونه نیار. تو الان شهوت جلو چشماتو گرفته، نمی دونی داری چه اشتباهی میکنی. این زنا میان گولت میزنن میرن. ول کن، بیا من بهت یاد میدم چیکار کنی. باباهه با چشای گشاد شده پرسید: چیکار کنم؟ این یکی گفت: هیچی خونه‌تو بفروش، پولشو بده یه بنز بخر. اونوقت ببین چه دافای خری میان سراغت! باباهه پرسید: خونه‌مو بفروشم، ماشین بخرم که باهاش خر ببرم؟ ایندفعه دیگه خودمم ریسه رفتم. اینو که دید پاشد. اون یکی گفت: بابایی خدافظ، تیتی پول بده. بابام با تعجب به من نیگا کرد. گفتم به من میگه تی تی. پرسید چر؟ اون یکی گفت: خوب دیگه، چون تی تیه و رفت. داشت کفشاشو می‌پوشید که این یکی اومد بالا سرش که: حواست باشه این زنا گولت نزنن، واسه خودت میگم. تو تجربه نداری! باباهه پرسید: تو داری؟ که این یکی گردنشو راست گرفت و گفت: معلومه. تو یه زن گرفتی چهل سال با همون زندگی کردی، تازه قبلش هم به قول خودت اپیلاسون هم نکرده بودی، اما من به اندازه موهای سرت تجربه دارم. منو ببین واست تجربه شه. من این راهو تا تهش رفتم، تو نرو! باباهه که معلوم بود سرش به دوران افتاده و کم مونده بود یه سکته ناقص بزنه، برگشت به طرف من که داشتم از خجالت آب میشدم و گفت:ا ینا چیه تربیت کردی؟ با خجالت گفتم: چی بگم بابا!؟


منبع

| 6 دیدگاه